گنج

شمارهٔ ۹

در چنین عشق مرا برگ تن‌آسانی نیستکس بدین بی‌کسی و بی‌سروسامانی نیست
تا پریشانی زلف تو بدیده‌ست دلمدلِ مانندِ دل من به پریشانی نیست
تا تو در راه دلم چاه زنخدان کندیهیچ دل نیست که در چاهی و زندانی نیست
بر ستیزد دل شوریده و دیوانهٔ منکار زلف تو به جز سلسله‌جنبانی نیست
من پشیمانم از آن کز تو شکایت کردمخود ترا زان همه آزار پشیمانی نیست
در همه شهر حدیث من و افسانهٔ توستاین حکایت همه دانند که پنهانی نیست
یک شب وصل تو جان ارزد، ارزان مفروشکه خود این جز به منِ سوخته ارزانی نیست
من چرا نوبت سلطانیِ عشق تو زنمچون مرا بر در تو پایهٔ دربانی نیست
گرچه در کشور ثالث تو زبردست مهیمجد را زیر فلک در همه فن ثانی نیست