شمارهٔ ۸۸
ای چون حیات شیرین، وی چون روان گرامیجانی و دیده یا دل، زینها همه کدامی؟
هر بام چون خرامی، سرو روان باغیهر شام چون برآئی، مهتاب طرف بامی
نوشی و خوشگواری، نیشی و جانشکاریگه آب و گاه ناری، گه صید و گاه دامی
دهری و بیوفائی، عمری و بیثباتیمهری و شهرگردی، ماهی و ناتمامی
بس در لباس رندان، بر هم زدی جهانییا رب چه فتنه خیزد، روزی اگر خرامی
بر پشت اسبِ تازی، بر روی زینِ ترکیدر بر قبای چینی، بر سر کلاهِ شامی
صد بنده گردد آزاد، از من به شکر لطفتگر بشنوم که روزی، گوئی مرا غلامی
صد حج کنم پیاده، گر کعبهٔ درت رایک ره کنم زیارت، از بهر نیکنامی