شمارهٔ ۸۷
این چه ننگ است که بر روی چو ماه آوردیوین چه رنگ است که از خطّ سیاه آوردی
دیرگه بود که از مشک رخت خالی داشتلیکن این عنبر گلپوش به گاه آوردی
بر گل عارض تو مهر دلم خود بس نیستکه شفیعی دگر از مهرگیاه آوردی
روی چون توبه و ایمانت جهان روشن داشتگِردش از بوالعجبی کفر و گناه آوردی
دعوی حسن تو ثابت شد و محتاج نبودکز پی شاهد بس خطِّ گواه آوردی
در شب زلف تو بیچاره دلم گمره بوداز رخ همچو مهش باز به راه آوردی
نیشکر را کمر از چنبر زرّین بستیخرمن سیم مه از بند کلاه آوردی
رخ تو باغ بهار است که نوباوهٔ اوپیش بزم مَلِکِ مُلک پناه آوردی
از گل و سنبل و شمشاد و بنفشه به صبوحدسته بستی و سوی مجلس شاه آوردی