شمارهٔ ۸۳
چند بنیاد جگرخواری نهیچند داغم بر دل از خواری نهی
بار هجران بر دلم خود بود و غمبر سرش تا کی به سرباری نهی
خط زنگار تو عمرم برد و توتهمتی بر چرخ زنگاری نهی
هر زمان از بوی زلف عنبرینمنتی بر مشک تاتاری نهی
هر شب از نور رخ خورشیدوَشتاج بر فرق شب تاری نهی
کی سر آن باشدت کز روی مهرپای در راه وفاداری نهی
تیغ بر جانم به آسانی زنیپای در چشمم به دشواری نهی
تا درآید نرگس مستت ز خوابچند بر من رنج بیداری نهی
در نوا داری دلم را بینواوین ستم را نام دلداری نهی
صد رهم کشتی به بازی وانگهینام این بیداد عیّاری نهی