گنج

شمارهٔ ۸۴

ای که به روی چون سمن رشک بهار و سوسنیزان قد همچو نارون سرو روان گلشنی
بر سر ارغوان و گل حسن تو خاک تیره کردتا تو به خوبی و صفا همبر آب روشنی
بی رخ و نخل دلکشت در دل و دیدهٔ من استطلعت بدر منخسف قامت سرو منحنی
چون نبری دلم که من عاشق بیدل توامچون نخورم غمت که تو شادی شادی منی
چشم من است در غمت از مدد سرشک منطیرهٔ موج قلزمی غیرت ابر بهمنی
با همه بدخوئی جهان با همه سرکشی فلکاز تو برند سرکشی وز تو خرند توسنی
با تو و طبع تند تو جز من خسته دل کراسترای بدین موافقی طبع بدین فروتنی
درد توام ریاضتی داد که پیشه شد مراشیوهٔ خوب‌سیرتی عادت پاکدامنی
تا ز وفات ایمنی عهد و وفات نشکنمگرچه تو هر دمی به نو عهدی تازه بشکنی
عشق توام به دوستی می‌کُشد ای نگار و کسدشمن خویش را چنین هم نکشد به دشمنی