گنج

شمارهٔ ۸۱

ای دل چه اوفتادت کز ما جدا فتادیچونی چه پیشت آمد آخر کجا فتادی
گفتی صبور باشم امروز در جدائیاز جادهٔ صبوری حالی جدا فتادی
از مدت فراقش یک هفته بیش نگذشتدر ششدر غم آخر زینسان چرا فتادی
برخاستی به دعوی با هجر دست سودیبی هیچ دستبردی حالی ز پا فتادی
از قعر چاه عشقت یکباره پر کشیدمبس گرد حوض گشتی تا باز جا فتادی
اندیشهٔ صبوری در وصل باشد آسانامروز صابری کن کاندر بلا فتادی
زینسان دل پریشان هرگز مباد کس راتو از میان دلها خود چون به ما فتادی