گنج

شمارهٔ ۸۰

ای دریغا گر شبی او را نهان بگرفتمییا دمی در خلوتش مست آنچنان بگرفتمی
گر شبی در کوی وصلِ آن صنم ره بردمیاز نشاط خرّمی ملک جهان بگرفتمی
پایگاهم از سپهر هفتمین برتر بدیگر سر آن طرّهٔ عنبرفشان بگرفتمی
ور ز کار رفتنِ دلدار آگه بودمیراه گردون را به فریاد و فغان بگرفتمی
ور ز حال عزم آن دلبر خبر دادندمیبر سر راه سفر او را عنان بگرفتمی
ور کسی گفتی که با یارت بخواهد رفت دلبا وی آن سرگشته را هم در زمان بگرفتمی
کاشکی من راه سوی کاروان دانستمیتا دلم را در میان کاروان بگرفتمی
گر سر بنگاه رخت آن صنم بگشودمیبس دل کم‌ بوده را در آن میان بگرفتمی