گنج

شمارهٔ ۷۵

روح محضی بدان طربناکیقطرهٔ ژاله‌ای بدان پاکی
گر ببیند طراوت تو بهارنکند دعوی طربناکی
در چمن گر قد تو جلوه کندنزند سرو لاف چالاکی
به ملاحت برون ز اوهامیبه حلاوت فزون ز ادراکی
در جفا پایمرد ایامیدر ستم دستیار افلاکی
گاه خونخواری و شکستن عهدبس دلیری و سخت ناپاکی
مار زلف تو زخم زد بر دلکه کند جز لب تو تریاکی
خاک پای توام چه باشد اگرسایه‌ای افکنی بر این خاکی
به درازی کشید فرقت ماطال شوقی الی محیاکی