گنج

شمارهٔ ۶۷

امید از وصل تو نتوان بریدنکمان عشق تو نتوان کشیدن
مرا روزی شود وصل تو لیکنندانم کی به من خواهد رسیدن
یقینم کز چنان شیرین زبانیجواب تلخ می باید شنیدن
روا نبود ز من جستن جدائیخطا باشد ز تو دوری گزیدن
ازین سربازتر عاشق نیابیازین بیچاره سر وز تو بریدن
یکی بوسه بده گر می توانیتن و جانی به یک بوسه خریدن
وفای تو زمن می نگسلد مهروصال تو زمن تا کی رمیدن
به دوری راضیم از تو که چشممندارد طاقت روی تو دیدن