گنج

شمارهٔ ۶۸

قافیه: میکن۸ بیت
جانا به صبوح خرمی کنبا ما به نشاط همدمی کن
ایام بهار خرم آمدای باغ بهار خرمی کن
یک لحظه فراغت دل خویشدر کار دل من غمی کن
از پرده دری چو صبح تا چندیکچند چو شام محرمی کن
من خاک رهم تو آفتابیآخر نظری سوی زمی کن
یا چون پری از نظر نهان شویا میل به خوی آدمی کن
ای داروی درد دردمندانبا این دل ریش مرهمی کن
نه مردمی از جهان برافتادای مردم دیده مردمی کن