گنج

شمارهٔ ۵۳

دلم خرید غم و جان فشاند در قدمشگرش دمی نخورد غم شود گسسته دمش
غمش ز خوردن خون دل من آمد سیردلم هنوز به سیری نمی رسد ز غمش
شکست قلب دلم نادرست پیمانشخمیده کرد مرا پشت زلف پرزخمش
دلم به قهر و ستم رام گشت و بسته از آنکز لطف خوشتر قهر و ز عدل به ستمش
هزار ناوک مژگان رسید بر دل ازاووزان همه نه گزندش رسید و نه المش
اگر به بام برآید برد نمازش ماهوگر به بتکده آید شمن شود صنمش
نمی شود قدمش رنجه سوی من ای کاشبه نامه از پی من رنجه داشتی قلمش
سرشک من ز سپاهان رود به دجله به سراگر ز پارس بخواند خلیفه عجمش
کبوتری که برد رقعه غمم بر اوپرش بسوزد از تاب حرمت حرمش