شمارهٔ ۵۲
ای بیحذر ز سوز من بیخبر بترسبیداد و جور کم کن و از دادگر بترس
هر شام تا سحر نفسم جفت ناله هاستای صبح رخ ز ناله شام و سحر بترس
دست قدر قضای غمت بر سرم نوشتای فارغ از غمم ز قضا و قدر بترس
داری دل و به بردن جان قصد می کنیای جان مکن که این خطر است از خطر بترس
تیر دعا ز شست سحر کارگر بودزنهار پیش از آنکه شود کارگر بترس