شمارهٔ ۵۴
کس نیست زین صفت که منم در بلای عشقچون من مباد هیچ کسی مبتلای عشق
قدر بلای عشق ندانند هر کسیجز آنکه هست بسته بند بلای عشق
تا جای عشق شد دل من جفت غم شدمفارغ دلیست آنکه در او نیست جای عشق
روزی که خوان عشق نهادند در ازلپیش از همه به گوش من آمد صلای عشق
تا زنده ام به تربیت عشق زنده امباشد بقای ذات من اندر بقای عشق
با عشق چون به خاک لحد سر فروبرمسر برزند ز خوابگه من گیای عشق
و آنگه که بردمد ز سر خاک من گیابر هر ورق نوشته بود ماجرای عشق