گنج

شمارهٔ ۴۱

ترا تا دل بسان سنگ باشدمرا هم دل بدینسان تنگ باشد
منم کز نام عشقت فخر دارمترا تا کی ز نامم ننگ باشد
چه گوئی وقت صلح ما نیامدبگوی آخر که تا کی جنگ باشد
به رهواری پذیرفتیم عذرتچه می دانم که عذرت لنگ باشد
به عمر خود ببینم باز یک شبکه زلف تو مرا در چنگ باشد
من و تو حاضر و پیش من و تومی سرخ و نوای چنگ باشد
به بوسی راضیم آن می نخواهموگر خواهم سر بر سنگ باشد