شمارهٔ ۴۰
دلبرا دوش در آن عیش منت یاد نبودکه دل بنده ز بند غمت آزاد نبود
اگر از صحبت من یاد نیاوردی هیچآخر ای سنگدل از عهد منت یاد نبود
شرم روی من و خشم آوری خلق مگیرشرمت از آن همه بد کردن و بیداد نبود
سنگ خارا ز دلت به که در آن شادیهارحمتت بر من دلخسته ناشاد نبود
بر ره گفت تو رفتیم و همه بود خلافعهد تو نیک بدیدیم و به جز باد نبود
رفت بنیاد دل ما و از آن بود همهکه بر امید من و قول تو بنیاد نبود
دل ز شاگردی مهر تو بلا دید بلالاجرم دید و در کار خود استاد نبود
شهری از ناله و فریاد من آگاه شدندخود ترا هیچ خبر زان همه فریاد نبود
پیش شیرین لب تو گر پسر همگر مرداو دراین راه به از خسرو و فرهاد نبود