شمارهٔ ۳۹
یا آن دل گم گشته به من باز رسانیدیا جان ز تن رفته به تن باز رسانید
یا جان بستانید زمن دیر مپائیدیا یار مرا زود به من باز رسانید
بی شمع رخش نور ندارد لگن دلآن شمع چگل را به لگن باز رسانید
بی سرو قدش آب ندارد چمن جانآن سرو روان را به چمن باز رسانید
بی یار نخواهم که ببینم وطنش راآن راحت جان را به وطن باز رسانید
دانید که بی بت چه بود حال شمن راکوشید که بت را به شمن باز رسانید
آن دانه در گم شد ازین چشم چو دریاآن در ثمین را به عدن باز رسانید