شمارهٔ ۳۸
سر آن ندارد این دل که ز عشق سر نداردسر عشق می نگیرد به خودم نمی گذارد
چو تنوره ئیست ز آتش تن من ز گرمی دلخنک آن تنی ست باری که دلی چنین ندارد
اگر از سر هوائی نفسی زنم به شادیدل غم پرست بر من همه شادئی سرآرد
من و مجلس غم اکنون که ز بزم شادمانینه دلم همی گشاید نه میم همی گوارد
سر عاشقی ندارم به خدا ولیکن این دلهمه راه عشق پوید همه تخم مهر کارد
جگرم گداخت وآمد ز ره دو دیده بیرونچکند دو دیده اکنون که سرشک خون نبارد
چکنم که راز عشقت ز کسی نهفته دارمکه سرشک خون به سرخی همه بر رخم نگارد
نفسی که می شمارم ز شمار زندگی نیستبه چنین صفت مرا خود که ز زندگان شمارد
چه امید در تو بندد تن و جان و من چو چشمتلطفی نمی نماید نظری نمی گمارد
ز تو چشم حقگذاری دل بنده خود نداردکه تو خود دلی نداری که حق کسی گذارد