گنج

شمارهٔ ۲۲

تا سر زلف تو شوریده و سرکش باشدکارمن چون سر زلف تو مشوش باشد
عشقت آن خواست که در راه تو تا جان دارمبار عشق تو بر این جان بلاکش باشد
تا کمان تو بود ابرو و تیرت مژگاندلم از تیر غم آکنده چو ترکش باشد
تا بود نقش خیال رخ تو در چشممرویم از اشک چو بیجاده منقش باشد
به دو چشم تو که در ماه نظاره نکنمتا نظر گاه من آن عارض مهوش باشد
صبر فرموده مرا وصل تو در آتش هجرچون صبوری کند آنکس که در آتش باشد
یک شب ای دوست رضا ده به خوشی دل منخود چه باشد که شبی از تو دلم خوش باشد