گنج

شمارهٔ ۱۱

کسی که بر لب لعل تو کامرانی یافتچو خضر تا به ابد عمر جاودانی یافت
هر آنکه دید رخت جان آشکارا دیدهر آنکه یافت لبت آب زندگانی یافت
هر آنکه رسته دندان چون در تو گزیدزجزع دامن پر لعل های کانی یافت
کسی که بر گل رخسار تو فکند نظرکنار خویش پر از اشک ارغوانی یافت
دلا مگرد پی وصل ملک ناممکنکه رایگان نتوان گنج شایگانی یافت
لب از هوای لبت باد سرد و حسرت دیددل از لقای رخت داغ لن ترانی یافت
لبش مجوی که کام سکندر است و چو زونیافت کام سکندر تو چون توانی یافت
به وصل خویشم برنا و چشم روشن کنکزین توانی اقبال آسمانی یافت
به زندگانی باقی رسان مرا به شبیکزین توانم کام از جهان فانی یافت
به بوی جامه نه پیری ضریر برنا شدشب وصال نه زالی ز سر جوانی یافت