شمارهٔ ۴۱
چند در دل آتش سود ای جانان داشتنآتش اندر سوخته تا چند پنهان داشتن
در پی چوگان و گوی آنچنان زلف وزنخدل چو گوی افکندن و قامت چو چوگان داشتن
ناوک مژگان گشاید بر دل و گوید منالز خم ما را رسم باشد چهره خندان داشتن
عشق او آموخت آئینی عجب عشاق رارسم خامش بودن و در سینه افغان داشتن
تیر مژگان در کمان ابروان نی قتل راستبل برای زینت آمد تیر مژگان داشتن
نقره بر سندان بسی دارندو دل در زیر دردطرفه آئینی ست نو در نقره سندان داشتن
هستی من نیست شد در عشق و غربت آه اگریار خواهد مان چنین در بند هجران داشتن
خاک گشتم زیر پایش از سرم دامن کشیدچند خواهد خون جانم در گریبان داشتن
لاف عشقش می زنم دعوی توبت چون کنمبس شنیع آید به یکجا کفر و ایمان داشتن
برگ عیش و خلوت اندر تون و قاین ساختنمذهب اصحاب سنت در قهستان داشتن
زهد خشک آوردنم تر دامنی باشد خصوصتوبتی کردن نه از دل عشق در جان داشتن
در حضر از بیم خصمان داشتم تن را به رنجدر سفر با ناتوانی روزه نتوان داشتن
او به برگ عیش و لهو عید مشغول و مراهمت ره رفتن و عزم خراسان داشتن
از برای دست بوس سایه حق شمس دینآنکه داند چرخ را در تحت فرمان داشتن
صاحب دیوان شرق و غرب کش نایب سزدآنکه دیوان داشت در طاعت به دیوان داشتن
آن خداوندی که فرض آمد بر اهل اعتقادامر او را ثانی فرمان یزدان داشتن
آنکه از تاثیر پاس حشمتش باد سحرغنچه ای در دل نمی یارد پریشان داشتن
شرم باد از روی ورای او جهان سلفه راچشم بر خورشید و دل در بند باران داشتن
ابر گریان دژم کو تا بیاموزد مرادر فشاندن همچو باران چهره خندان داشتن
آزسیر آمد ز خوانش آنچنان کز شرق و غربشرم دار قرص مه را صورت نان داشتن
ای به جائی در کمال عدل کز بس راستی ستآسمان نادم شده ست از برج میزان داشتن
از نهیب تیغ پاست کز شکم دندان نمودفتنه را معتاد شد دامن به دندان داشتن
عدل معمارت چو نگذارد یکی ویرانه راهم نشاید جغد رابی خان وبی مان داشتن
تو یدبیضا نمائی لیک ننمائی به خوداز تو آید حرمت موسی عمران داشتن
بس دل آهن صفت در دست تو چون موم شداینت منت بس بود براهل ایمان داشتن
شرق تا غرب جهان آرد خبر سوی توباداینت معجز باد را مامور فرمان داشتن
در تو لافی از نبوت نی و هم باشد روااینقدر آزرم داوود سلیمان داشتن
با وجود لطف خاک پایت آز تشنه لبننگ دارد دست پیش آب حیوان داشتن
رای تست از مال خیرات فراوان توختنهست خیر دیگران مال فراوان داشتن
دزد را لطفت نمی دارد به زندان از کرمسیم و زر را چون روا داری به زندان داشتن
زر عزیز از بهر نفع مردم آمد ور نه زونفع چون یابد چه در کنج و چه در کان داشتن
با نفاذ کلک دربار تو کار دشمنتاشک چون دردانه را در خاک غلطان داشتن
سایه بر در نفکنی وز رحمت طبعت سزدسایه بر فرق یتیم طفل عمان داشتن
خصم را روزی دو گر دارد فلک فربه چه شدچون شتر باشد برای روز قربان داشتن
با خلاف رای تو چون شرک در راه خدانیست با عفو خدا امکان غفران داشتن
منع را بردفع سائل چون نمی داری روابر در عالیت دربان چیست چندان داشتن
گر نبودی عزت گردنکشان از درگهتلطف تو برداشتن آئین دربان داشتن
کامل اهل جهانی از تو آید در جهانجن وانس اندر مقام امن واحسان داشتن
ای چو یوسف در جوانی و جمال و جاه وجودفرض دان تیمار کار پیر کنعان داشتن
سوی خیر از قول پیغمبر رهی دارد تمامگوش سوی قول ملهوف مسلمان داشتن
استعانت می کنم ز آنها که ایشان را به شرحیف بر شیطان بود در سلک شیطان داشتن
داد می خواهم از آن قومی که عادت کرده اندخون انسان خوردن آنگه نام انسان داشتن
تن به رنگ خواجگی آزاد وار آراستنجان به ننگ بندگی سگدار و سگبان داشتن
دیو را ره دادن و در دل نشاندن وانگهیدفع شر را در بغل تعویذ قرآن داشتن
بر خر افکندن جل اطلس ز همجنسی و بازعیسی یکروزه را بی مهد و عریان داشتن
باشد از ساده دلی ها سنگ ناهموار رادر بهاء همسنگ ممسوخ بدخشان داشتن
زان گروهم چشم نیکی داشتن باشد چنانکچشم مهر آل یاسین زآل مروان داشتن
ای ز ساسان و ز سامان در زمانه یادگاراز تو زیبد ملک ساسان را به سامان داشتن
من ز ساسان اصلم وتو فرع را سامان دهیزیبد از تو نابسامان اهل ساسان داشتن؟
با چنین قدرت که دایم باد سخت آسان بودبا مراد دل جهانی را تن آسان داشتن
مکنت جاهت چنان آمد که سهل آید ترااهل شرق و غرب را از جاه مهمان داشتن
معدلت را در زمانه دایم آسان ساختنمملکت را از عدالت ثابت ارکان داشتن
هم توانی گر بخواهی از طریق معدلتگورخر در بحر و ماهی در بیابان داشتن
منت مالی بسی در گردنم داری ولیکحق جاهی خواهمت در گردن جان داشتن
زین نمط دارد سنائی رحمه الله گفتهکز جزالت زیبدش فهرست دیوان داشتن
وین که من گفتم ز فرنام و یمن مدحتتاز لطافت شایدش با روح یکسان داشتن
عرض این جوهر بر طبع تنک نظمان بودآینه زی روی زنگی در گلستان داشتن
کسب نام خوبت از اشعار ایشان خواستندیو باشد بهر نسل اندر شبستان داشتن
از تسلسل مقطع و مطلع ندارد مدح توزانکه مستغنی ست از آغاز و پایان داشتن