شمارهٔ ۴۰
شب وداع چو بنمود چرخ آینه گونز روی خویش مرا روی طالع میمون
به فال داشت دلم آن دل مبارک رابرای عزم سفر در دل شبی شبه گون
ز شوق داعیه اندرون جان در حالبه فال سعد ز دروازه آمدم بیرون
هوای روی نگارم ربوده هوش و قرارفراق یار و دیارم ربوده صبر و سکون
نه رخت جستم و نه همره و نه راه آوردنه زاد جستم و نه محمل ونه راهنمون
نه هیچ انس دلم را به انس شد مانوسنه هیچ سکنه تنم را به امن شد مسکون
ز گرد موکب مخدوم عصر دادم سازبرای دیده بیدار بخت کحل جفون
خجسته صاحب دیوان شرق و غرب که هستبه جنب همت عالیش قدر گردون دون
جهان خدیو و جهان داور و جهان بخششکه کار ساز جهان است و از جهان افزون
گشاد بند ز هر بسته ای به رای رزینچنانکه سده به تفتیح قفل مازریون
زهی به دست و دل آیات جود را تفسیرخی به کلک و کف ارزاق خلق را قانون
لطیفه ای ز تو و صد سئوال اسکندربدیهه ای ز تو و صد مقال افلاطون
تنی که ممتلی کین توست خونش بریزکه هیچ به نشود از گوارش و معجون
زمین با سره و افلاک و طول و عرضش چیستبه جنب جاه تو هفت ایرمان و نه طاحون
میان کوثر و تسنیم ملک باقی تستنه ملک ثانی ایران ز نیل تا جیحون
ز ظلم و زلزله بس قصر و طاق هامون شدز عدل کسری طاقش نمی شود هامون
نشانه هاست بر ایوان ز رزم کیخسروفسانه هاست درافواه ز بزم افریدون
نگر که چند ز فرماندهان و پادشهانشدند خاک و به جای است این گل بستون
گذشت دور جوانی و جاه و جان امیننماند ملکت دارالخلافه بر مامون
فتاد حلقه زرین ز طاق نوشروانز باد حادثه شد خاک فرش سقلاطون
نه حجله ماند و نه در حجله حله بر لیلینه حله ماندو نه در حله ناله مجنون
چو بر گذشته و آینده هیچ حکمی نیستز وقت داد بباید ستد به جهد و فسون
بسان سایه ابراست و گردش خورشیدبقای شادی مسرور و انده محزون
به دست و کلک نهادی بسی اساس که هستز خیرو صدق و بنا ز آستان و سقف و ستون
ز خاک و آب فراوانت بقعه هست که آنبرای ذات تو گنجی است در جهان مخزون
ز نظم بنده بنائی فکن که کم گرددز باد و صاعقه ابر و آفتاب نگون
تو نفع خلق طلب در زمین که عمر تراخدای دارد از آسیب انقراض مصون
رمد ز شاخ نهاد تو صد هزار فتنجهد ز بیخ نژاد تو صد هزار غصون
خدایگانا در طرز مدحتت آنمکه نفس ناطقه بر نطق من شود مفتون
شنیده ایم که سوگند نامه ها گفتندبرای شاهان ارباب فضل واهل فنون
به نسبتی شده هر یک مخاطب وماخوذبه تهمتی شده هر یک معاتب و مطعون
مرا چو نیست گناهی وزلتی ظاهرزمان خویش به ایمان را کنم مرهون
ز راه شرع رجوع قسم چو نیست رواز روی شعر رهی می کند رجوع اکنون
که دیده بنده که مخدوم را دهد سوگندزهی قضیت معکوس و حالت وارون
مگر ضمیر خداوندگار موزون طبعپسند دارد این طرز نادر و موزون
ثبات مملکت شاه دان و دولت خویشبه اتفاق سونجاق و یاری ارغون
به حاجتی که برآری مرا بدین سوگندبیابی از ره پاداش اجر ناممنون
به طول و رغبت بی شبهتی و تاویلیزبان و نیت دلراست از درون و برون
به ذات پاک خدائیت می دهم سوگندکه رام رایض فرمان اوست چرخ حرون
ز شوق اوست که پیر کبود پوش فلکبه چرخ وجد درآمد به امر کن فیکون
بدان حکیم که افعال اوست بی کم و کاستبدان قدیم که اوصاف اوست بی چه و چون
به آب داد به خشمی ممالک فرعونبه خاک داد به قهری خزاین قارون
برای نفع عجوزی ز چین و مصر و ز رومفراهم آرد ریوند و قند و افتیمون
ز نسج کرمی انواع خلعه می بخشدبه قد منتسب القامه ز اطلس و اکسون
ز خاک و آبی انواع رستنی آردیکی به طعم طبرزد یکی به طبع افیون
به حق آدم و اردیس و شیث و نوح و خلیلبه موسی و به مسیح و به مریم و شمعون
به اسماعیل و به اسحاق و یوسف و یعقوببه دانیال و عزیز و به صالح و ذوالنون
به حشمت ذکریا و عصمت یحییبه هود و لوط و به داوود و یوشع بن نون
به علم منطق طیر و بدانکه تختش بودروان به باد چودر آب کشتی مشحون
به خذع نخله و اسقاط حمل بر مریمبه طور سینا و اسرارتین والزیتون
به معجزات و به آیات احمد مرسلکه انتباه قلوب است و اعتبار عیون
به چار پایه تخت خلافت از پی اوکه بوده اند به تدبیر ملک و دین ماذون
به قدر سبع مثانی و قدر البقرهبه صاد وقاف و به یاسین وحی و میم و به نون
به عزم خسرو سیارگان که وقت ظهورعلم برد به در مغرب از بلاساقون
به سرعت قمر اندر منازلش که از آنعبارتیست ز تنزیل عادک العرجون
به فرق خویش به جان محمد ثالثبه جسم احمد و محمود و یحیی و هارون
به در بحر تو نوروز شاه جان افروزکه هست کوکب دری به طلعت میمون
بدان خلیفه که دارد نسب ز خاک عجمکه از مهابت او آب دجله گردد خون
وگر به جوهر آتش رسد زلطفش اثرزلال خضر شود شعله دردل کانون
به خاک مرقد پرنور صاحب ماضیصریح گویم یعنی جوینی مدفون
به نظم مدحت کش لفظ و معنی اندر طبعمثال آب حیات است و لولو مکنون
که کار بنده که چون هی و میم پر کرده ستچنانکه هست ضمیر و دل مرا مضمون
به عون عین عنایت الف صفت کن راستکه باد قامت بدخواهت از کژی چون نون
مراست عیشی از تیرگی چو روز عدوتز چند مفسد فتان و چند گونه فتون
دلی معذب فکرت به دام کربت اسیرتنی شکسته غربت به دست هجر زبون
بر اهل پارس ببارید سنگ لعن و سزاستکه ظالم است به نص کلام حق ملعون
ظلال ظلم چه پر تو دهد به جز ظلمتطمع به طبع چه دعوی کند به جز طاعون
از آن دیار که محدود بودم و مرزوقز جور حادثه محروم ماندم و مغبون
ازین معاینه پیرانه سر سرانجاممجنون محض شمر گر نمی کشد به جنون
سه سال جانم در انتظار رحمت تواز اضطراب به زندان جسم بد مسجون
مرا ز غیر تو حاجت حرام شد که همهمنافقند و مرائیی و مدبر مابون
به قتل داده یکی رخصه خشیته المارقبه بخل گشته یکی سفله یمنع الماعون
برون ز حاجت خود حامل رسالاتمبه گونه گونه ضراعت چو نقش بوقلمون
رسول سیدم و مفتی و فقیر وضریرامین واعظم و شاعر معمر و مریون
تو در شمار جهانی ولیک از اهل جهانتو دیگری و ره و رسم تست دیگرگون
به گرد تو نرسد زین سپس سمند زمانبه مثل تونفتدبعد ازین کمند قرون
هزار قرن بگردد سپهر تا آردسلاله ای چو تو از صلب کن فکان بیرون
نه بوی ونکهت گلزار خیزد از گلخننه طبع و لذت صابونی آید از صابون
چو نیکخواه جهانی دعای نیکان بادبه جان و جاه و جمال و جوانیت مقرون