شمارهٔ ۳۲
کجائی ای رخ تو نوبهار باغ جمالکجائی ای قد تو سرو بوستان وصال
کجائی ای گل خندان من دراین سرِ فصلکه باز بر گل خندان وزید باد شمال
ببین که سرو سهی از نسیم شد رقاصنگر گه فاخته شد در چمن دگر قوال
کنون که ناله بلبل ز طرف گل برخاستتنم ز درد فراق تو شد ز ناله چو نال
بیا و جان ز تن من ببر که جانت فدابیا و خون دل من بخور که خونت حلال
ز جان ملول نگردد مگر که بی رخ توبه جان تو که دلم بی رُخت گرفته ملال
ز فرقت قد چون سرو تو شدم چو کمانز حسرت لب و دندان تو شدم چو خلال
به پرسش دل بیمار من خیال تو دوشچو دید زار مرا خفته بر امید خیال
چو گفت هست دلت خوش، به زاریش گفتممن از تو دور و دراین وقت خوشدلیست محال
کنون که لطف هوا اعتدال آن داردکه ممکن است کزو جانور شود تمثال
تو جان جان منی در وفا روا نبودکه در غم تو رسد روز عمر من به زوال
ز بهر حفظ بقا چارهای نمیدانماگر بماند هجران تو بدین منوال
که مدح خسرو پیوند عمر خویش کنمکه باد عمرش در خسروی هزاران سال