گنج

شمارهٔ ۳۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۲۱ بیت
خجسته بادا فصل ربیع و گردش سالبر این خجسته لقا پادشاه فرخ فال
چراغ و چشم سلاطین و نور دیده ملکفرشته خو عضدالدین شه ستوده خصال
سپهر مقدرت و قدر سعد بوبکر آنکه آفتاب جمال است و آسمان جلال
ورای آدمی و آدم است وبه ز ملکبدین حدیث گواه است ایزد متعال
زهی به وقت ادا کرده جود وقت سجودخهی به دست سخا داده مال همچو رمال
توئی که حضرت تو هست کعبه حاجاتتوئی که درگه تو هست قبله آمال
ز رای روشن تو خورده مهر و مه تشویرز دست باذل تو کرده کان وبحر سئوال
به روز بزم چو دستت کند گهر باریروان حاتم طی جوید از کف تو نوال
نماند در دل دریا و کان زر و گوهرز بسکه دشمن مال است شاه دشمن مال
گه عطا دل و دستت دو خاصیت دارندبه وقت آنکه گذاری وظایف آمال
از این بجوشد خون در دل خزاین و کانوز آن برآید جان از تن دفاین و مال
به گاه رزم چو در برکشی تو جوشن کینز هیبت تو بلرزد روان رستم زال
ز تاب رمح تو گردد هوا پر از شعلهز کوب گرز تو گردد زمین پر از زلزال
چو مرکب تو زند شیهه در صف هیجاچو آب گردد خون مبارزان قتال
به هر خروش ز تن بگسلد دل دشمنچنانکه بر شکم کوس می زنند دوال
کبوتریست مسافر خدنگ چار پرتگرفته درسر منقار نامه آجال
معاشریست معربد حسام خونخوارتکه جرعه دانش بود بحر خون مالامال
سخن به کنه کمالت نمی رسد ورنهبه دولت تو مرا خاطری ست بس به کمال
زبان بنده ثنای تو کی تواند گفتکه مدحت تو برون است از بیان مقال
ز حرص مدح وثنای تو شد فراموشمحدیث باغ و بهار و حکایت خط و خال
اگر چه قافیه شد خرج و تنگ شد میدانز عشق یاد کنم چند بیت وصف الحال