گنج

شمارهٔ ۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ب۳۵ بیت
دلا منال به درد از غراب گرد نعیبکه روز هجر نعیب از غراب نیست غریب
زیار نال و رقیبش که سوز و ناله منز جور یار و رقیب است نز غراب و نعیب
اگر بتافتمی سر ز جستجوی وصالملامتم نرسیدی به گفتگوی رقیب
دل شهید مرا تیغ و تیر ایشان کشتبه تیغ خشم رقیب و به تیر چشم حبیب
نداده اند ترا از وصال هیچ نصابنیامده ست ترا جز فراق هیچ نصیب
کفش خضاب گرفتست از آنکه چون گردونبریخت خون دل من به کف خضیب
...هر آینه نبود اهل نار بی تعذیب
به یاد زلف پریشان او مرا در چشمخیال تیره آشفته ماند و خواب مهیب
به دست بوالعجبی های او من رنجوربسان مرغ ضعیفم به دست طفل لیعب
مکن رفیقا دوری ز من در این سختیکه سخت صعب بود دوری از رفیق لبیب
مده به دست طبیبم که با چنین دردیگذشت حال من و کار من ز دست طبیب
مزاج کار تبه شد علاج خویش طلبزفضل پروری صاحب کبیر حسیب
نجیب دولت و دین آنکه از نجابت اوستامور دین به نسق کار ملک با ترتیب
به جیب چرخ بر افراختم سر و دیدمسپهر نقطه و همی به جنب قدر نجیب
بهشت بزمی کز لطف کوثر کرمشجهان به سایه طوبی در است و عشرت طیب
کمال عفوش مر روی جر مراست نقابنوال دستش مر چند جود راست نقیب
به بوی مجمر خلقش به هیکل ترسابه روز عید بر آتش نهند عود صلیب
ایا نقاده اعمال تو همه تزئینو یا خلاصه اخلاق تو همه تهذیب
حمایت تو ز تیهو برید چنگل بازرعایت تو ز میشان گسست پنجه ذیب
کیاست تو کند قصر عدل را تاسیسسیاست تو کند دیو ظلم را تادیب
چو فکرت تو بود دهر کی کند تمویهچو فطنت تو بود چرخ چون کند تضریب
تو عین رحمت حقی به کثرت احساناز آنکه رحمت ایزد به محسن است قریب
تو آفتاب سپهر سعادتی و عدوتکمثل کوکب نحس اذا طلعت نعیب
شب است خصم سیه روز خنجرت خورشیدادی سللت علیه عن الحیواه نجیب
تو عاشق هنری چون رباب عاشق رعددگر صدور همه عاشقان سیم نسیب
به فضل و علم و دها میل کن که تا گردنددهات دهر همه مخطی و دهات مصیب
ز لفظ بخت و هنر مدحت تو تلقین استمرا که بخت مشیر آمده ست و عقل ادیب
ز عشق مدح چنین شخص خسروان در خاکهمی گذارند از رشک نام تو ثلیب
من از سخن به شکایت بدم ز فضل به دردسخن شناسی تو کرد طبع را ترغیب
ز یمن بخت تو بود اینکه بحر خاطر منبه در نظم سخاوت نمود و گشت مجیب
وگرنه تیغ گهر بار پارسی کریمبمانده بود به کام اندرون چو تیغ حطیب
مرا تو توبه شکستی به جام لطف و قبولو گرنه بنده ازین شیوه بود عبد منیب
مثال دعوت من بنده جان و جاه تراحدیث دعوت مظلوم وارد است و غریب
همیشه پایه قدرت بر آن مثابت بادکه قدرگیرد گردون از او به یک ترحیب
نظام دولت توشان حق دون زوالدوام حشمت تو امر غیر شک مریب