گنج

شمارهٔ ۴

قافیه: امت۳۵ بیت
زهی خواجه صدر انجام غلامتخهی خسرو چرخ دراهتمامت
تو دستور شرقی و مغرب به حکمتتو مشهور غربی و مشرق مقامت
کشیده به حد جنوب است خیلترسیده به قطب شمالی خیامت
ازین سقف نیلی لقب باش صاحبزر افشانده بر گیتی از جود عامت
ده و دو بروج است یک حد اسمتفلک حلقه در گوش دو میم نامت
بر آفاق و انفس نشان بزرگیتبر افلاک و انجم عطای عظامت
امینی شهان را امامی جهان راندانم چه خوانم امین یا امامت
دلت کان و گوهر بنات ضمیرتکفت بحرو لولو خط با نظامت
بهاری بود خلد عدن از رضایتشراری بود دوزخ از انتقامت
ز تعظیم لبیک گوید جوابتاگر بشنود چرخ اعظم پیامت
بر اطراف عالم همه سیم بارداگر ابر طوفی زند گرد بامت
به عمر از پی آب حیوان نپویداگر خضر یک جرعه نوشد ز جامت
ز خسف و ز کسف ایمن آید مه و خورگر آیند در سایه اعتصامت
زمین گویی از پهنه کبریایتفلک برجی از قلعه احتشامت
به قدر کرم گردهی نان دو نانکه گوید که این آس نه در تمامت
از آن کام جاروب عطلت برآیدکه این آسیاها نگردد به کامت
صبا واله اشهب باد پایتقضا عاشق ادهم تیز گامت
به قصد عدو گر نمائی قیامیقیامت شود آشکار از قیامت
اگر کمترین پایه جوئی زدورانسر چرخ اعظم بود زیر گامت
وگر کمترین بنده خواهی ز عالمشه اختران گوید ای من غلامت
پس از لفظ اشهد که گفتی ان اللهدگر با الف در نپیچیده لامت
میانجی کلام قدیم آمد ار نیحدیث قدم رفتی اندر کلامت
گر از روم و هند آری اندیشه در دلشود بی گمان قیصر روم رامت
وگر نیت و رای بیت الله آریحرم پیشواز آید از احترامت
بزرگا کریما روفا رحیمابه ذات کریمی که کرد از کرامت
که وقت سحر می گذارم به خلوتدعائی که آن هست بر بنده و امت
دل و جان من بر دعای تو وقف استروان می فرستم به هر صبح و شامت
به پیک سحر می سپارم دعایتبه دست صبا می فرستم سلامت
نگر تا نگردی گرانبار ازین حالاگر نظم و نژی فرستد غلامت
از او شعر شیرین طلب طبع خرماگر چه دهد دردسر چون مدامت
الا تا بود بام و شام جهان بادچراغ جهان وقف بر بام و شامت
گه با میان وجه نان با میانتگه شام دخل شبان خرج شامت
حیات تو بادا که تا حشر باشدحیات جهان از کف چون عمامت
فلک طالع حشمت مستقیمتجهان تابع دولت مستدامت
دوام است فرجام کردار نیکودلیل است کردار تو بر دوامت