گنج

شمارهٔ ۲

شب وداع چو برداشتن طریق صواببه عزم بندگی صاحب سپهر جناب
از آفتاب سپهرم نبود خالی چشموز آفتاب زمینم بماند دیده پر آب
چو روی شاه نقاب خضاب بر گون بستنگار صبح رخ از چهره بر گشاد نقاب
سرشک چون در بر روی روشنش ریزانچنانکه بر رخ آبگینه بر چکد سیماب
بر آن لب چو عقیقش بماند باقی اشکچو قطره قطره شبنم نشتسه بر عناب
کباب شد دلم از آب چشم او والحقکسی ندید دلی را کز آب گشت کباب
دلیل آن که دلم شد کباب در سینهبخار و دود نفس برده اشک چون خوناب
نشست و گفت حکایات دوری از هر جایگرست و خواند شکایات فرقت از هر باب
روانه کرد از آن لعل همچو می در جامعتاب تلخ خوش جانفزای همچو شراب
بخواند این غزل تر میان گریه زارچنانکه خاک رهم شد ز آب دیده خلاب
لیقت لیله بلوی بقرفه الاحباببقیت منفرداً منک فی اشدعذاب
مرا هوای تو در سر ترا هوای دگرخلاف داب پسندیده نیست در آداب
دلم بتفت چو برتافتی عنان ز وطنسرم بگشت چو برگاشتی رخ از احباب
مرا به روی تو امید و رای تو به سفرمرا به صحبت تو میل و میل تو به ذهاب
بدیل گلشن و طارم مکن جبال و سهولعدیل مجلس و خلوت مکن کهوف و شعاب
از آن زمان که مرا جای داده ای در دلگمان برم که مرا در فکنده ای به خراب
دل خراب بر آتش مرا زدوری توچو گنج ساکن لیکن ز تف او در تاب
بگو هر آنچه تو دانی مگو حدیث سفربکن هر آنچه تو خواهی مکن به هجر خطاب
چه دست ساید در امن و خوف با تو عنانچه پای دارد در گرم و سرد با تو رکاب
جواب دادم کز عزم این سفر با منمکن عتاب که از تو صواب نیست عتاب
بدیع نیست ز احباب رنج راه و سفرغریب نیست ز عشاق قطع سهل و عقاب
شنیده ای ز حکایات و دیده ای ز سمررسیده ای به روایات و خوانده ای به کتاب
وفای لیلی و مجنون هوای زینت و زیدبلای وامق و عذرا عنای دعد و رباب
سپرده اند بسی راه های بی پایانبدیده اند بسی بحرهای بی پایاب
تو این مبین که به کامم دراست تلخی هجرتو آن نگر که کدامم دراست حسن مآب
دری که هست بر او پیر آسمان حارسدری که هست ورا پیک اختران تواب
شوم زظلمت این آستان ظلم نمایبه بارگاه یکی آفتاب عالمتاب
ز دل بنالم چون بیدلان در آن کعبهبه خون بگریم چون مجرمان در آن محراب
به قول صاحب دعوت به امر خالق عرشمیان دعوت مظلوم و عرش نیست حجاب
برم ظلومه به دیوان صاحب و شنومز لفظ صاحب دیوان شرق و غرب جواب
ز خشکسال حوادث بنالم و یابمز کلک ابرنوال وزیر فتح الباب
ستوده آصف و دستور عالم عادلکه در کمال و عدالت شد آفتاب نصاب
سپهر حشمت و دریای جود شمس الدینمشیر مملکت و مالک رئوس و رقاب
بهشت بزمی کز لطف و قهراو بدل استجزای اهل ثواب و سزای اهل عقاب
به رزم و بزم کف زرفشان سر پاششگهی ضراب نماید گهی شود ضراب
به حکم قاطع و تدبیر خوب و عزم درستبه امر نافذ و خلق کریم و رای صواب
مصون گذارد ذرات خاک را از بادنگاهدارد اجزاء آتش اندر آب
اگر سحاب نبارد به امر او قطرهشرار نار ببارد خلاف او ز سحاب
گر از حکایت او آب جوشنی پوشدخدنگ نار جهد در هوای خود حباب
به عقل شر غریزی برون برد ز سباعبه علم جهل طبیعی جدا کند ز دواب
ایا خلاصه مخلوق و خاصه خالقو یا نقاده انسان و زبده انساب
نیافت مثل تو دور سپهر جز در وهمندید شبه تو چشم زمانه جز در خواب
رودبه مدح تو از خامه جان، نوا ز الفاظشود ز نام تو در نامه سرفراز القاب
از آن قبل که به چنگال دامنت داردحروف اکثر قلال خیزد از قلاب
به روزگار تو کژی رخ از جهان برتافتمگر که زلف بتان را که کم نشد خم و تاب
ز بیم عدل تو ناراستی به جان آیدشود چو سوزن دوزنده ناخنان ذیاب
به یمن عهد تو مشهور شد غراب البینبه مژده بردن وصلت به جمله احزاب
چگونه شاد نباشد جهان بر‌ آن دوریکه کرکس آید حراز و پیک وصل غراب
ضمیر پاکت ار ازکاد رون براندیشدکند به رسته او در رفوگری مهتاب
و گر ز آتش کینت محیط اثر یابدچو لعل گردد در قعر بحر در خوشاب
خلاف خاصیت طبع را ارادت توبرون دماند مردم گیا زبیخ سداب
هر آنکه آب رخ از خاک درگه تو نجستنخواند از ره یالیت نص کنت تراب
موسم است به داغ تو بچه در ارحاممقید است ز برق تو نطفه در اصلاب
جهان پناها ناگفته حال و قصه منبه نور نفس بخوان بی میانجی اطناب
که گر بگویم زحمت نما بود مکثاروگر نویسم وحشت فزا بود اسهاب
به سمع عالی اگر بگذرد عجب مانیز قصه های عجیب و فسانه های عجاب
مرا ز حادثه پارس سال چار از پنجمباح بود سر و مال برنهیب و نهاب
اگر چه پارس پر آب است و در کنار محیطچو قلب خویش مرا داد تشنگی چو سراب
صفیر زد فلک از روی حیرت و غیرتکه بر سواد مسلط چرا شدند کلاب
فقال فاعتبرو امنه یا اولی الابصارفسار فانتبهو امنه یا اولی الالباب
چومهره بازئی دیدم که دمبدم نبودز زیر حقه مینا زمانه لعاب
به قصد اهل هنر بر گشاد و بیرون کردپلنگ حادثه چنگال و شیر نایبه ناب
هنر که زاد زمن شد و بال هستی منبلی و بال عقاب آمده ست پر عقاب
به لطف و رحمتم از ناب شیر و فتنه بپایکه ذات تست همه لطف محض و رحمت ناب
به رهمنومی دولت رسیده ام به درتنه از نظر زیج و تحت اصطرلاب
به استخارت اقبال بود و فتوی عقلکه بنده کرد سوی درگه تو شتاب
به استشارت بختم هنروران گفتندکز اوست ملتمس خاطر ترا ایجاب
به خلد ننگرم ار پیش آیدم رضوانبه راه حج نروم گر نخواندم بواب
به عز عرش مجید و به حق مصحف مجدکه مجد را نبود جز درت محل و مآب
نکرده ام به فرومایه استعانت هیچنه در زمان مشیب و نه در اوان شباب
زبنده گر به کس این موهبت رسید به عمربری بود هبته الله از ایزد وهاب
مرا به عالم اسباب در حصول غرضتوئی بهین سببی از مسبب الاسباب
اگر گشایش هر در ز درگه صمدیستتوئی گشاده دری از متفح الابواب
مرا بخر به قبولی که گنج ها یابیدراین جهان زثنا و در آن جهان ز ثواب
چو من نبینی قرنی دگر تو در من بینچو من نیابی دوری دگر مرا دریاب
نهاده خلق جهان گوش و چشم برره منکه تا چگونه بود زین درم به خانه ایاب
تو نام جوی ز دولت که تا ابد باشندملوک از در تو نام جوی و دولت یاب
زجیش فتح تو هنگام کین به صف مصافولیت باد مصیب و عدوت باد مصاب
به عز جاه تو نازان در آن جهان اسلافبه روی ورای تو شادان در این جهان اعقاب