شمارهٔ ۲۵
شب به اشک چشم من او را نگاه افتاده بودگوییا بر آب دریا عکس ماه، افتاده بود
کاروان مشک و عنبر دوش راه افتاده بودیا صبا را ره بر آن زلف سیاه افتاده بود
پی به اسرار نهانی برد عارف ز آن دهنگر فقیه تنگدل در اشتباه افتاده بود
وه! که آن سیب زنخ آسیب من شد، چون کنم؟یوسف بخت من از اول به چاه افتاده بود
این عجب نبود که من مجذوب عشقم کز نخستکهربا را الفتی با پر کاه افتاده بود
خواستم بر آتش دل پی برم کآن از کجاستدیدم آنجا شعلهها از برق آه افتاده بود
دوش صهبای غمت با زاهد و صوفی چه کرد؟کاین به مسجد مست و آن در خانقاه افتاده بود
حال (صابر) را ز مرغ آشیان گم کرده پرسچون که او بر وی گذارش گاهگاه افتاده بود