گنج

شمارهٔ ۴ - مسمط در میلاد با سعادت امام زمان علیه السلام

۵۱ بیت
شد صبح وصل روشن یا ایهاالنائمونقومو وقت الصباح یا معشرالمؤمنون
باده فراز آورید فانکم قادرونعیان شد از جیب غیب ماکانو یوعدون
منعم مطلب رسید لعلکم تشکرونوحدت صرف آمده است لوکره المشرکون
صبح سعادت دمید شد در میخانه بازشد ره جور و ستم بر همه عالم فراز
قبله بود خم می فرض از آن شد نمازساقی، عمر تو باد چون سر زلفت دراز
عود، به مجمر بسوز، زود، به محضر بسازبه کوی مستان حق ایاه تعبدون
ز جیب خاور نمود، روی منیر آفتاببر آسمان شد بلند خیمه زرین طناب
قبابش از سیم خام طنابش از زرنابتاخت به میدان سمند خسرو مالک رقاب
به دست صلحش عنان به پای عدلش رکابگوید ابطال را، ایاه فارهبون
خسرو ثانی عشر روی به عالم نمودز روی روشن عذار منیر، عالم نمود
دهان معجز بیان به اهل عالم گشودز آینه روزگار، زنگ دوئیت زدود
ز ظلم و عدوان بکاست به عدل و احسان فزودقولو للعالمین لعلهم ینتهون
ای صنم حق شناس یار خداجوی منشاهد خوشخوی من دلبر خوشبوی من
قدرت و نیروی من قوت بازوی منبسته به هر موی تو جان و تن و موی من
بگو به ارباب حال ز زلف نیکوی مناغلبکم فائزون اکثرکم مفلحون
ساقی سرمست ما عید تو بادا سعیدجام صبوحی خوش است خاصه درین صبح عید
در این مبارک صباح، بود ز رندان بعیدکه ترک مستی کنند به مدتی بس بعید
بگو که شد آشکار طلعت رب مجیدشد متولد زمام آنکه به تمترون
در این مبارک صباح شد می صافی مباحشد می صافی مباح در این مبارک صباح
زانکه پدیدار شد رایت خیر و فلاحروز ظهور حق است دوره صلح و صلاح
ساقی مستان عشق ای تو مسیح صباحبه خصم گو گشت فاش ماکنتم تنذرون
جام به دست توام جمجمه جم چه شدنیروی رستم چه بود همت حاتم چه شد
علم رهین وی است عالم و اعلم چه شددل حرم خاص اوست عرش معظم چه شد
خاتم حاتم چه بود معن مکرم چه شدبگوی با مشرکین انتم لایهتدون
شد متولد زمام شاه حجاز و عراقزبس به گوشش رسید زمزمه الفراق
به مهد هستی نشست از این همایون رواقز بعد چندی دگر، به مرکبی چون براق
زکنز غیبت شتافت، دو اسبه با طمطراقنک همه جا حاضر است یا قوم ماتنظرون
دهر خرافت مأب تازه و اخضر بودچرخ معمر، ز نو ساده و سرمد بود
دیو دغل با شتاب از در حق رد بودراه وفا گشت باز، باب ستم سد بود
طالب دجال چشم ناقص و مرتد بودقائم دائم رسید یا ایهاالغافلون
شور قیامت به پا مهدی مطلق کندچو جد خود مصطفی مه را منشق کند
حجت حق در جهان کار، به رونق کندنگون به چاه عدم دشمن احمق کند
به اهل بطلان بگو، هر چه کند حق کندصراط حق شد عیان لعلکم ترجعون
مهدی صاحب زمان امام حی مبینکعبه ارباب صدق قبله اهل یقین
مظهر پروردگار، رحمت بر عالمینآنکه پی نصرتش آید حبل المتین
علی عالی نسب پادشه یوم دینقائم بر ذوالفقار لوکره المشرکون
نور الهی بتافت باز، در این ناحیهچو قله طور، شد ساحت این بادیه
دلبر صد نقش بین فی عیشة راضیهدشمن بوجهل شد مأواه هاویه
کسان که پوشند تن به کسوت عاریهعزیز بینندشان و انهم صاغرون
ماه سحرخیز من ساقی شب زنده دارخیز در این صبحدم جام صبوحی بیار
وقت غنیمت شمار پای محبت بداربه روز و شب از دو لب گوهر معنی ببار
چونکه شده آشکار مظهر پروردگاردع ذکرالمنکرین فانهم داخرون
ای گهر بحر جود خسرو عالی نسببه خلقت ممکنات شخص تو باشد سبب
قائد خلق عجم قائم قوم عربخصم تو رسواتر، است ز همسر بولهب
توئی که هر بی ادب شد ز کلامت ادبز منکرینت چه باک از آنکه لایفقهون
خجسته این انجمن از این مسمط بودمسمط ما، به از هر چه مسمط بود
جود و خریط و نهاد فی المثل بط بودشود، در آتش کباب اگرچه در شط بود
کیست که اندر سخن چو من مسلط بودگویند ار هست کس گویم لایعلمون
«حاجب » درویش را خامه سحرآفریننویسد اندر کلام هذا سحر مبین
گیرد با نظم خود تمام روی زمینملک، به حق آن اوست بی حشم و بی نگین
کسان که نشناختند هستند خود مشرکینبه شأنشان کی سزد لفظ هم المفلحون