گنج

شمارهٔ ۳ - درد بی دوا

۲۱ بیت
گفتم به یار غمزه چشم تو دلرباستلعل تو شکر است کلام تو جان فزاست
زلف تو عنبر است ز کوتش به ما رواستای نازنین صنم دل تو مایل جفاست
عمر عزیز ماست چه حاصل که بی بقاست
یکدم ز دام عشق تو جانا رها شدمبنگر چسان به درد و الم مبتلا شدم
از بهر تو ز قوم و ز خویشان جدا شدم«تنها نه من به خال لبت مبتلا شدم »
«بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست»
از بهر تو مدام اسیرم به درد و غمجور و جفا بس است رها کن مرا زغم
زلف سیاه تست چه پرپیچ و پر زخمچشمت گر اندکی به سیاهی زند رقم
فیروزه را نظر چه کنی دیده را جلاست
تکذیب غیر، نقص کمالت نمی‌شودماه بلند همچو هلالت نمی‌شود
ابروی زرد نقص جمالت نمی‌شود... الت نمی‌شود
سر سوره کلام خدا اکثرش طلاست
ترسم از آنکه مرگ هوای دلم کندتب عارضم گرفته اجل غافلم کند
غسال شوید و بر دو در گلم کندرفتم بر طبیب علاج دلم کند
آهی کشید و گفت که این درد بی دواست
چشم طمع بپوش تو ایدل از این جهانپیمانه پر کنیم چه از پیر و از جوان
روزی به عزم سیر به صحرا شدم روانصیاد می دوید و اجل از پیش دوان
گفتم مرو مرو که تو را مرگ در قفاست
ساقی ز جای خیز و میم در پیاله کنبر رغم مدعی ز غمم آه و ناله کن
ما را به خاندان مروت حواله کن«حاجب » به خم باده وحدت غساله کن
گر زین میانه جام ببرم شاهدم خداست