شمارهٔ ۲ - قصیده در مدح و میلاد ولی الله الاعظم امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
مگر نسیم به زلف تو شب مکان گیردکه بامداد جهان را به مشک بان گیرد
ز قیرگون سر زلف تو یافت بس تو قیرکه قیروان سپهش تا به قیروان گیرد
اگر که ابرو، و مژگان به قوس بنمائیزشست تیر نهد چله از کمان گیرد
گر ای جوان تو به زال زمان نمائی رویجهان پیر زنو طالع جوان گیرد
تموز سد شدیدی است در بهار خزانولی ز جیش بهاری عنان خزان گیرد
تو آن ستوده بهاری که روز جلوه توخزان ز بیم پی صرصر وزان گیرد
مزین است و مرصع ز مقدم تو زمینسبق ز نه طبق آسمان از آن گیرد
نه بلکه گوی زمین از شرافت قدمتهزار نکته به رفتار آسمان گیرد
وجود نقطه موهوم و اصل جوهر فردبماست ثابت اگر مدعی نشان گیرد
لب تو جوهر فرد است و نقطه موهومتبسمت به یقین شبهه از میان گیرد
کمند زلف تو بر گردنی که شد محکمگهیش ناله فشارد گهی فغان گیرد
هلال وار نمودند هر که راز انگشتکنون ز حسن تو انگشت بر دهان گیرد
اگر تو سرو چمان جای در چمن گیریچمن صفای جنان زآن قد چمان گیرد
به سیر لاله و گل هر کسی رود در باغبه بازگشت گلی بهر ارمغان گیرد
تو آن گلی که چو در طرف باغ بخرامیهزار خرمن گل باغ و باغبان گیرد
در آب دید مگر سرو عکس قامت توکه جا همیشه لب آب و آبدان گیرد
به این عذار اگر در چمن کنی تو گذربنفشه از نگهت رنگ ارغوان گیرد
برای دیدن چشمان عافیت سوزتعصا چو نرگس بیمار اقهوان گیرد
ز درد هجر تو جانا کسی امان یابدکه خط ایمنی از صاحب الزمان گیرد
ستوده قائم موعود و حجت یزدانشهی که حجت طاعت ز انس و جان گیرد
شنیده ام که بگرداند آسیا از خونبه روز واقعه چون تیغ جان ستان گیرد
سری به تن نکند فخر یا تنی به سریاگر نه رحم و مروت ورا عنان گیرد
به عرض و طول کمالش خرد رسد حاشاکس آسمان را پهنا به ریسمان گیرد
به صدق یوسف با عزم موسوی خیزدمسیح وار محمد صفت جهان گیرد
به کاه کوه گران سنگ بندد ار از عزمزراه کاه سبک راه کهکشان گیرد
خدا یگانا ای آنکه طوق بندگیتبه گردن از سر و جان هر خدایگان گیرد
سری که بر در دارالامان نهاد تو راز حادثات زمان سرخط امان گیرد
دوال رخش تو را صد چو اردلان بنددرکاب اسب تورا صد چو اردوان گیرد
نوشته اند دهد دین حق رواج علی(ع)چو از جمال قدم پرده گمان گیرد
شهنشه دو سرا مظهر خدا حیدرکه شیر چرخ چو یک ران به زیر ران گیرد
کسی که خواست خدا را به چشم سر بیندنشانه وانگه از آن دست بی نشان گیرد
زند به دامن دست خدای دست امیدکه دست او بتوان دست ناتوان گیرد
دوباره گر، به زبان حرف کاف و نون آردجهان دیگر از آن صورت فکان گیرد
بهر دیار به دفع حسود بارد تیغبهر حصار به رفع عدو سنان گیرد
زمین و کوه و در و دشت و آن حصار و دیارغریوالحذر و بانگ الامان گیرد
حکایتی ز سلیمان و میهمانی اوستمباد نکته از این نکته نکته دان گیرد
هزار همچو سلیمان و ماهی و دد و دامکف کریم تو هر روز میهمان گیرد
تو ای ظهور خدا آئینه ی خدای نمایتوئی که از تو جنین در مشیمه جان گیرد
مسلم است که ارکان آسمان این استکه روز بار تو را جا در آسمان گیرد
به داستان سخن از کیمیا و سیمرغ استبداند آنکه ره و رسم باستان گیرد
به پای عز تو آن کیمیا شود پامالبه بام قدر تو سیمرغ آشیان گیرد
شبان کند به سگی گله را ز گرگ ایمنوگرنه گرگ از او بره ناگهان گیرد
تو آن شهی که ز پاس تو گرگ گله فریببه پاس این گله چون سگ پی شبان گیرد
کمند عزم تو هر چین و حلقه و چنبرهزار قیصر و خاقان و رای و خان گیرد
سخن ز جزر و اصم رفت در طریق حسابحساب از این سخنم هر حساب دان گیرد
قلم به دست تو مفتاح یا که مسمار استکه قفل مخزن جزر و اصم از آن گیرد
به کشوری که کند جیش قهر تو جنبشتمام بوم و برش تیغ سرفشان گیرد
ار تو حکم کنی پشه ضعیفی راز پیل قوت و قدرت چو پیل بان گیرد
ایا ولی خدا مظهر جمال و جلالکه از وجود تو آمال عزوشان گیرد
منم که از مدد قلب پاک و سعی درستمعانی قلمم نکته بر بیان گیرد
سخن به مرتبه اکسیر اعظم است ولیزبال را عدوی من قرین آن گیرد
مرا به شعر نخواهد شکست بی خردیکه نسخه ای ز فلان یا ز بهمدان گیرد
ولی ز فقر که پاینده باد دولت اواگر بساط زمین جمله آب و نان گیرد
دهان نه ز آب شود تر نه معده سیر از نانکه خود قناعت من طبع را زمان گیرد
ولی به گاه سخن خصم را چنان گیرمکه شیر گرسنه نخجیر را چنان گیرد
ز گفت خویش نترسم، یزیدوار فلکگر از شهاب به کف چوب خیزران گیرد
به طبع هر که خورد زعفران بخندد فاشچه شد که عارض من گریه را امان گیرد
گر این خواص به زردی زعفران باشدکه زردی از رخ من وام زعفران گیرد
بیان مشک تهی عاقبت شود رسواکسی که خورده بر این گنج شایگان گیرد
به قدردان دهم این گنج شایگانی خویشکه قدر داند اگر زانکه رایگان گیرد
هماره تا به شب و روز نیمه شعبانسخن بهای سرو شعر نرخ جان گیرد
حسود را ز ندامت لب و زبان سوزدبخیل را ز خجالت دل و زبان گیرد