شمارهٔ ۱ - قسمتی از یک چکامه
آینه خورشید برابر گرفتیا مه من پرده ز رخ برگرفت
ماه من از جانب خاور دمیدراه ز خورشید به خاور گرفت
زلف مسلسل چو بهم برشکسترایحه از مشک وزعنبر گرفت
طره مشکین پرستو و ششزآتش رخ طبع سمندر گرفت
غنچه لب چون به تبسم گشودروی زمین در گل و شکر گرفت
درج دهان چون به سخن باز کردخرده به یاقوت و به گوهر گرفت
ابروی او آبروی تیغ بردمژه او عادت خنجر گرفت
آن بوغا لشگر خاقان شکستاین به غزا کشور قیصر گرفت
طنطنه اش شوکت طغرل شکستجمجمه اش سطوت سنجر گرفت
خالش چون هندوی آذرپرستبرهنه تن جای در آذر گرفت
قامت چون سرو وی، از اعتدالسایه سرو از همه کشمر گرفت
هندوی چشمش پی غارتگریکاسه زر از کف عبهر گرفت
قرص رخش از اثر روشنیآئینه از دست سکندر گرفت
می زده و خوی زده در بزم دوشگردن مینا لب ساغر گرفت
گفتمش باده به اندازه نوشتا بتوان خامه و دفتر گرفت
جای گزک لعل چو شکر مزیداز دو رطب قند مکرر گرفت
تا بتوان چامه دلکش سرودتا بتوان صفحه و مسطر گرفت
تا بتوان نامه مانی دریدتا بتوان تیشه ز آذر گرفت
تا بتوان لشکر مزدک شکستتا بتوانشان کله از سر گرفت
تا بتوان بر سر دجال تاختبا دم گاوی خر از آن خر گرفت
باز سخن قدر زر و سیم یافتباز سخن قیمت گوهر گرفت
باز در گنج درر باز شددر، دری روی زمین در گرفت
باز گشودند در کنز علمعرش علا زینت و زیور گرفت
مر تو ندانی صله شعر چیستسکه سیمی که فر، از زر گرفت