شمارهٔ ۸
سیمرغ بهر دانه ای کی صید گردد خام رابر چین ز راه مرغ دل صیاد نادان دام را
ای عقل دور اندیش رو، هم قانع و درویش باشاز بهر انعامی چرا، در پی روی انعام را
ز اسرار جام جم دهد پیر خراباتم خبرچون جم اگر پر می کنی از روی حکمت جام را
زلف و بیاض و عارضت صبحی توان آورد شامهم شام تیره صبح را، هم صبح روشن شام را
کعبه چرا پوشد به تن هر ساله زرین پیرهنبهر طواف کوی تو بندد، به خود احرام را
هر دم تبسم می کنی بر چشم گریان خلق رااز پسته خندان کشی روغن عجب بادام را
ز اصنام بی حس هرکسی دارد، به پنهانی بسیبا قدرت حسن ای صنم بشکن همه اصنام را
دردی کش میخانه را بعد از سلام ما بگوکز جوششش یارآورد پیران درد آشام را
ای صلح کل از جنگ و کین مردم همه سرسامیندبا حکمت کامل ز سر بیرون کن این سرسام را
پیغمبران بت ز تو، سرمشق قانون می کنندسرمشق را تجدید ده یکسان کن این پیغام را
جنس سلامت نادر است اندر دیار مسلمینآن کیست تا معنی کند «حاجب » چنین اسلام را