شمارهٔ ۶۵
صبحدم مغ بچه گان صف در میخانه زدندبنگاهی ره هر عاقل و دیوانه زدند
صوفیان باده صافی ز ره صدق و صفااز کف پیرمغان یک دو سه پیمانه زدند
در گدایان خرابات به نخوت منگرکه در این میکده بس ساغر شاهانه زدند
عرش را فرش شمردند در آن از سر شوقباده با خانه خدا سر خوش و مستانه زدند
محرمان حرم دل ز سر صلح و صلاحراه هفتاد و دو ملت به یک افسانه زدند
عاشقانی که ز جان در ره جانان گذرندباده وصل همه از کف جانانه زدند
نفس باد بهار از چه بود مشک افشانحوریان سنبل زلف تو، به یک شانه زدند
بلبل از، گل به فغان و من و پروانه خموششمع رویان شرری بر من و پروانه زدند
طبع عشاق چو غواص به دریای وجودغوطه ها بهر تو ای گوهر یکدانه زدند
عشق و فرزانگی از پنبه و آتش بترندآتش عشق تو چون بر من فرزانه زدند
مرغ دل لانه به شاخ سحر افکند ز غیبآتش عشق به طور دل ویرانه زدند
داشتم کلبه و کاشانه ای از عالم عقلعشق و ذوقم بهم آن کلبه و کاشانه زدند
دوش بر، یاد خم ابروی «حاجب » تا صبحپاک مردان جهان می همه مردانه زدند