گنج

شمارهٔ ۴۹

۱۴ بیت
گر جهان دشمن جانند مرا جانان دوستهمه مغز است نصیب من و از آنان پوست
تاکه چوگان سر زلف فکندی بر دوشای بسا سر، که به میدان تو برگشته چو، گوست
سرب ار ریزد، و مس جیوه نگردد، زر و سیمای چدن پاره مگر روی تو از آهن و روست
صحبت ما و تو دانی به چه ماند ای خصمصحبت بلبل و زاغ و صفت سنگ و سبوست
عزت و عزلت و توقیر و قناعت چه کندآنکه یک عمرپی نان چو سگان در تک و پوست
مرد حق جو به‌جز از حق نتواند دیدنبه حقیقت چو رود راه، ببیند همه اوست
لب به خون بینمت آلوده ندانم ز چه رومگر ای ترک تو را خوردن خون عادت و خوست
عقده از موی تو کس باز نکرده است هنوزنکته‌ای گفتم و باریک‌تر این نکته ز موست
خوبی از، بد مطلب زانکه ندارد، به سرشتهمچنان نیست بدی در گهر آن‌که نکوست
هر سحر زلف تو در دست من و باد صباستزین سبب دست من و باد صبا غالیه بوست
پای بگذار، به چشمم که رقیبان گویندای خوش آن سرو که آزاد چنین بر لب جوست
کهنه شد خرقه ما در گرو باده چنانکه مبرا ز غم وصله و فارغ ز رفوست
عقل کل را کدوی فقر بپا خواهم بستتا مرا، پر زمی عشق تو کشکول و کدوست
«حاجب» از تیغ تو ابرو نکند خم ای خصمکه مرا، رحم و تو را ظلم و ستم عادت و خوست