گنج

شمارهٔ ۴

۱۲ بیت
شنیده ایم که خون کرده ای هدر ماراشکایت از تو نبردیم پیش کس یارا
میان دایره عارض تو نقطه خالنموده صورت معنی جمال زیبا را
نظر به سینه آئینه شکل خود می کنعیان کن از رخ خود نور طور سینا را
به قاف تا نرسی قدر قرب نشناسیمحقق است نبینی جمال عنقا را
به مصر عکس رخت رفت یوسفان گفتندنموده نسخ عجب یوسف و زلیخا را
بجستجوی تو ای گوهر مراد زدندعقول غوطه چو غواص هفت دریا را
ولی به خلوت دل عشقشان هدایت کردکه یافتند بسی آن نگار یکتا را
نه کعبه نی حجرالاسود است قبله دلحقیقت همه سری بود سدا را
دو چشم داری و از راه چاه نشناسیکه قدر هیچ ندانی تو مرد دانا را
مسیح زنده اگر کرد عالمی چه عجبتو زنده کرده ای از یک نفس مسیحا را
بیار ساقی از آن راح و روح ریحانیکه مرد صبح صلا داد شرب صهبا را
به جان بکوش تو در کار صلح کل «حاجب »که کرده جنگ چو دوزخ بهشت علیا را