شمارهٔ ۳۴
دهر است پر از فتنه و شهر است پرآشوباز چشم سیه مست تو ای بر همه محبوب
آن کس که همی گفت منم فاتح و غالبشد با سپه و خیل و حشم عاجز و مغلوب
بس طرفه بناها که بدی جنت شدادچون باغ ارم گشت همه ناقص و معیوب
چندیست شد از عدل شهنشاه در ایرانخون همه پامال و اثاث همه منهوب
در حضرت سلطان به چه تقصیر شدستنداعیان همه معزول و رعیت همه منکوب
شاها تو چو یعسوبی و ملت مگس نحلبنگر که به عدل است همه عادت یعسوب
دعویت ربوبیت و عنوانت ابوتای رب اب الخصم ولد قاتل مربوب
حق گویم و از دار نترسم که از این داراز گفتن حق بس چو مسیحا شده مصلوب
زاهد چه کشی مد ولاالضال در الحمدچون نیست در این دایره کس غیر تو مغضوب
آن صبر که در حوصله غیر نگنجددر ماست که خارج بود از طاقت ایوب
شد از تو عزیز من آیا یوسف در مصرروشن دل و جان همه چون دیده یعقوب
منعم خبر از جذبه جذاب چه پرسیجذاب بود سیم و زر و عقل تو مجذوب
همت طلب از «حاجب » درویش بهرحالگر طالب حقی به حقی بر همه مطلوب