شمارهٔ ۳۰
ای فلک ببال امروز، وی زمین بناز امشبزانکه باده شد مقصد زانکه ساده شد مطلب
شاه عشق پیدا شد رایتش هویدا شدای جهانگیری زد، رکاب بر مرکب
صلح در رکاب او عدل در جناب اواین بود، ورا مکسب آن بود، ورا مشرب
شیر بیشه ایمان حمله ور، شد از ایرانزهر ریزد از دندان خون چکاند از مخلب
زهر، او عدوی ظلم قهر او وبال کینجان، ز زهر و قهر او هر دو را رسد بر لب
نور او کند روشن شرق و غرب عالم راحبذا از این مصباح مرحبا بر این کوکب
هادی سبل آم د روز صلح کل آمدمرد حاسد اندر تاب سوخت منکر اندر، تب
معنی ذهب داند هر که این غزل خواند«حاجب » از وهب برخواست تا ذهب کند مذهب