گنج

شمارهٔ ۲

۱۰ بیت
از رخ فکند شاهد واحد نقاب رارونق شکست جرم مه و آفتاب را
بر صفحه دید تا خط ما آسمان کشیدبر لوح جدی اول برق و شهاب را
عیسی ستاره بود منم عین آفتابباید ستاره دور، زند آفتاب را
ما را مبین خراب که آباد مطلقیمبس گنجها نهفته مکان خراب را
ای کج حساب بی خبری تو که کردگارطومار کرده دفتر یوم الحساب را
خواهی شنید پنبه، گر، از گوش برکشیازمصدرجلال عتاب و خطاب را
کمترزجنگ دم زن و خواهان صلح باشتانشنوی صلای عذا و عقاب را
رسواچوصبح کاذبی و مشک پرزباددردعوی خلاف سوال و جواب را
خواهی اگر ز قدرت طبعم شوی خبرتجدید کن کتاب صلوة و نصاب را
«حاجب » حجاب و هم جهان را فرا گرفتواجب بود، که بر فکنی این حجاب را