گنج

شمارهٔ ۱۷

۱۵ بیت
تا، به کی خورد بباید غم دانائی راتا، به کی پیشه توان کرد شکیبائی را
نزد ارباب بصر لاف ز بینائی زنپیش اعمی چه کنی دعوی بینائی را
ملک اسکندر و دارائی دارا چون شد؟باش درویش و مکش زحمت دارائی را
جز، به زنجیر سر زلف تو گشتن پابستچاره نبود دل دیوانه شیدائی را
هر که سودای تو دارد سر و سامان چه کندسر و سامان نبود عاشقی سودائی را
پیش ناحق ز حقیقت چه زنی دم هشدارچون به دریا فکنی وحشی صحرائی را
یوسفان دست ندانند و ترنج از حسنتکردی افسانه عجب عشق زلیخائی را
خوش به گلزار، درآ، تا گل و سرو آموزنداز قد و خط تو، رعنائی و زیبائی را
نرگس از چشم تو مسکین شد و بیچاره بماندتا فراموش کند شیوه شهلائی را
صوفی صافیم و ساده دل و ساده پرستکه پسندید چو من عالم رسوائی را؟
خشک و بی مغز جوانی که به پیری نرسیدچه بود، نی نکند خدمت اگر نائی را
هر کجا روی کند قبله بود ابروی یارهمه جا یافت توان آن بت هر جائی را
بخدائی نرسی تا نشوی بنده حقای پسر جمع کن اسباب خود آرائی را
نیست یک تن که زتنهائی من دم نزندتا بداند پس از این لذت تنهائی را
تا که یکتا نشوی ظاهر و باطن نزنیهمچو «حاجب » بفلک نوبت یکتائی را