شمارهٔ ۱۵
تا پریشان به رخ آن زلف سمنساست تو راجمع اسباب پریشانی دلهاست تو را
دست بردی به رخ از شرم، حریفان دانندکه تو موسائی و عزم ید بیضاست تو را
چون درآئی به سخن زنده کنی عظم رمیمای صنم! خود مگر اعجاز مسیحاست تو را
هر که بوسید لبت یافت حیات ابدیچشمه خضر مگر در لب گویاست تو را
همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندییا حمایل به دو سو، زلف چلیپاست تو را
سر کوی تو بود محشر خونینکفنانخود به بام آی اگر میل تماشاست تو را
به تولای تو «حاجب» به دو عالم زده پابا چنین شوخ بگو از چه تبراست تو را