شمارهٔ ۱۳۵
خورشید معرفت زد سر بر ز مشرق دلتا کی به خواب نازی یا ایهاالمزمل
ای عشق این چه سوداست کز یک کرشمه تودر زیر تیغ بوسد مقتول دست قاتل
در مکتب حقیقت داند ادیب عشقشجاهل اگر نخواند سرمشق پیر کامل
کشتی تن شکستیم از ناخدا برستیمما غرق بحر عشقیم ای خفتگان ساحل
از قید و بند ما را ای مدعی مترسانپیریم در محافل شیریم در سلاسل
خورشید و ماه با هم تابند این عجب نیستگویا نهاده جانان آئینه در مقابل
هر کس بدین نمط گفت شعر ملیح و دلکشاز «حاجبش » بگوئید لله در قائل