شمارهٔ ۱۲۱
مستانه بسر میکده را در زده ای بازوز باده معنی دو سه ساغر زده ای باز
درپای خم افتاده ای از تاب می نابیا خیمه بسر چشمه کوثر زده ای باز
از خاک و ز خشت است گرت بستر و بالشپا بر سرمه تکیه بر اختر زده ای باز
از باده تلخ کهنی بوسه شیرینراه دل رندان قلندر زده ای باز
شد چهره چون سیم من از عشق رخت زرداز سیم عجب سکه ای از زر، زده ای باز
بر قصد که ناهید وش ، ای معنیِ برجیس،بهرام صفت دست به خنجر زده ای باز
ای بلبل گل طوطی شکر که همی طعنبر بلبل و گل طوطی و شکر زده ای باز
روح القدس از فخر پناهنده شد امروزدر سایه هر پر که به مغفر زده ای باز
خورشید چو مه کسب کند نور، ز رویتبا آن در و گوهر که بر افسر زده ای باز
جنگ و جدل از نیت تو صلح و صفا شدزآن سکه که در کشور و لشگر زده ای باز
جان و دل عشاق چو کبک است وکبوترشهباز که بر کبک و کبوتر زده ای باز
از جیش ثعالب چه غم استی که بقدرتتنها به دو صد بیشه غضنفر زده ای باز
«حاجب » علم صلح برافراز تو در جنگخیر است وجود تو که بر شر زده ای باز