گنج

شمارهٔ ۱۱۸

۱۰ بیت
دلدار دوست ترک سفر کرد ساز بازیا رب بوصل او سبب خیر ساز باز
ساز سفر به شهر صفر کرد باز یارای کاش باز از سفر آید صحیح و ساز
کوته چو روز وصل بود سال و ماه عمرشرح غم تو و شب هجران بود دراز
ساقی تو باز کن سر مینا که بازگشتابواب عدل باز و ره جنگ و کین فراز
در کعبه ایم و مرحله پیمای کوی تومستغرق حقیقت و آلوده مجاز
چشم سیاه مست تو یغمای دین کندآری به ترک می سزد آئین ترکتاز
محراب ابروان بنما پیش عاشقانتا کس به قبقبه نبرد بعد از این نماز
منسوخ شد جراز و محن در زمان توای عارض تو همچو محن ابروان جراز
رخ برفروخت لاله، تو رخ نیز برفروزقد برفراخت سرو تو قد باز برفراز
«حاجب » نیازمند تو را کبر و ناز نیستنازت کشم از آنکه توئی قبله نیاز