شمارهٔ ۱۱۴
عمر عزم بیوفایی میکندروز و شب مشق جدایی میکند
میگریزد عقل از میدان عشقباز، در ما، خودستایی میکند
مست و مخمور است زاهد روز و شبباز عرض خودستایی میکند
هرکه در مسجد رود بیند به چشمکور و کوری رهنمایی میکند
درگه پیر مغان میبوس از آنکشاه در این در گدایی میکند
این دلیری بین که آن زیبا صنماز جهانی دلربایی میکند
بنده پیر خرابات از غلوبر همه عالم خدایی میکند
دیو، را مشروطه چون برداشت بندچون سلیمان خودستایی میکند
طفلک نادان نارس را ببیندعوی علم رسایی میکند
عشوه دنیا مخر کاین نوعروسزود ترک آشنایی میکند
هست پست افتاده پس ماندگانادعای پیشوایی میکند
دشمن بدخواه و بیکردار مابیحجابی، بیحیایی میکند
پای نه بر چرخ کان دهقان پیربره و گاوت فدایی میکند
طبع «حاجب» بحر و فلکش فکرت استخوب فهمش ناخدایی میکند