شمارهٔ ۱۱۳
حسن تو را، آفتاب و ماه نداردفر و شکوه تو پادشاه ندارد
ای شه انجم طلایه دار سپاهتغیر تو شاهی چنین سپاه ندارد
راست بپیمود هر که راه تو باشدکجرو محض است، هر که راه ندارد
تیره گی موی و روشنائی رویتروز سپید و شب سیاه ندارد
شبهه کند آنکه شه نداند و مه راشاهی و ماهی کس اشتباه ندارد
خشک شود زمزم اوفتد حجر، از جایکعبه اگر حرمتت نگاه ندارد
رست گیاهی اگر ز گلشن قدرتهیچ گلی شأن آن گیاه ندارد
هستی عالم تو را طفیل وجود استغیر تو کس این جلال و جاه ندارد
حب کله داریت ز، سر رود ای خصمکله دانا غم کلاه ندارد
دزد، ولی شد به اهل دل به همه بابدزد چنین برگه و گواه ندارد
کوهی اگر کاه را به وزن که اینجاکوه گران قدر پر کاه ندارد
نیست پناهی بجز خدای کسی راگرسنه روی زمین پناه ندارد
خام طمع را، بگو که پختگیم سوختآتش دل غیر دود آه ندارد
دید ثواب از حجاب و هم برآمد«حاجب » ما غیر از این گناه ندارد