شمارهٔ ۱۰۹
هیچ ملکی به شرف کشور ایران نشودبیش از این درهم و آشفته و ویران نشود
اهل و نااهل وی ار متحد از جان نشوندرنگ ویرانی از این روضه رضوان نشود
شهر شیراز که شیرازه علم است و ادبمأمن و مسکن غولان بیابان نشود
ای که با خویش به جنگ هستی و با غیر به صلحاز چه رو خاطر جمع تو پریشان نشود
ملک جم قسمت اهریمن ریمن نشوددیو، اگر خاتم دزدید سلیمان نشود
زینت حضرت انسان نگر، و انسان باشزآن که جنس سبع از معرفت انسان نشود
ثابت ار، دعوی انسانیت خود نکنیاصل حیوانی و دعوی تو برهان نشود
نتوان بیهوده زد، لاف بزرگی و کمالخزف از فخر و شرف گوهر و مرجان نشود
رازداری نبود، راز خود ابراز مکنمحرم راز نبی جز شه مردان نشود
نخرند اهل یقین وسوسهٔ بوالهوساننفس شیطان دغا مظهر رحمان نشود
صلح و وصل است مرا، مقصد و امّید که بازبدل از جنگ و جدل با غم و هجران نشود
هنری نیست به از علم و ادب در عالمچه توان کرد که مستوجب حرمان نشود
نیست کس محرم اسرار حقیقت «حاجب»چون گدا، خازن گنجینهٔ سلطان نشود