شمارهٔ ۱۰۸
عقل کل تا، به قدم از من و از ما دم زدجلوه حسن تو آن ما و منی بر هم زد
غیرت عشق بنازم که چو افروخت چراغشعله بر خرمن خاصان بنی آدم زد
مدعی خواست کند شرح غم عشق بیاندست قدرت دهنش بست و بلب خاتم زد
راند نامحرم و، ره در حرم قرب ندادخیمه سلطنت اندر دل هر محرم زد
کرد منسوخ ابد قاعده جنگ و جدالعلم صلح چو اندر وسط عالم زد
از یقین تافت سر خود ز شک شیطانیدر قفا دست خدایش به قفا محکم زد
کرد از ار جهان عقده گشائی جانانتا که صد عقده بر آن زلف خم اندر خم زد
«حاجبا» کم زن از این عالم و سر فاش مکنکه ز حق گوئی تو دشمن احمق کم زد