گنج

شمارهٔ ۶۴

۶ بیت
ز دل بر آمدم و کار بر نمی‌آیدز خود برون شدم یار در نمی‌آید
در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوزبلای زلف درازت به سر نمی‌آید
بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحرولی به بخت من امشب سحر نمی‌آید
فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغکه کار عشق ز ما این قدر نمی‌آید
همیشه آه سحرگاه من خطا نشدیکنون چه شد که یکی کارگر نمی‌آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کسکنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید