گنج

شمارهٔ ۶۵

۹ بیت
سر ِ سودای تو اندر سر ما می‌گرددتو ببین در سر شوریده چها می‌گردد
هر که دل در خم ِ چوگانِ سرِ زلفِ تو بستلاجرم گوی صفت بی سر و پا می‌گردد
هرچه بیداد و جفا میکند آن دلبرِ ماهمچنان در پی او دل به وفا می‌گردد
از جفای فلک و غصه دوران صد باربر تنم پیرهن صبر قبا می‌گردد
از نحیفی و نزاری، تن ِ بیچاره ء منچون هلالیست که انگشت نما می‌گردد
بلبلِ طبعِ من از فرقت ِ گلزارِ رخشدیرگاهیست که بی برگ و نوا می‌گردد
بهوا داریِ آن سرو قدِ لاله عِذاربسی آشفته و سرگشته چو ما می‌گردد
چند گویم مرو ای دل زِ پِی نفس و هویکاین هوا نیست که در عین ِ خطا می‌گردد
دلِ حافظ چو صبا بر سرِ کوی تو مقیمدرد مندیست باُمّیدِ دوا می‌گردد