شمارهٔ ۱۲
دلا چندَم بریزی خون؟ ز دیده شرم دار آخرتو نیز ای دیده خوابی کن، مراد دل بر آر آخر
منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه میچینمدعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر؟
مراد دنییٖ و عُقبیٖ به من بخشید روزیبخشبه گوشم قول چنگ اولی، به دستم زلف یار آخر
چو باد از خرمنِ دونان، ربودن خوشهای تا چند؟ز همت توشهای بردار و خود تخمی بکار آخر
نگارستان چین دانم، نخواهد شد سَرایت لیکبه نوکِ کِلکِ رنگآمیز، نقشی مینگار آخر
دلا در مُلک شبخیزی، گر از اندوه نگریزیدَم صُبحت بشارتها، بیارَد ز آن دیار آخر
بُتی چون ماه زانو زد، میی چون لعل پیش آوردتو گویی تائبم حافظ، ز ساقی شرم دار آخر